مرام نامه وبلاگی
مرام نامه حاوی اصول اخلاقی و خط مشی رفتاری این وبلاگ است:
به تمام نظرات پاسخ داده میشه حتی شده یه :) میذارم چون جک و جانورها هستن که به حرف آدم ها واکنش نشون نمیدن!
این وبلاگ برای گفتگو طبق شئونات اسلامی با جنس مخالف و موافق در نظرات عمومی و خصوصی مانعی قائل نیست پس از خودت روایت درست نکن گلم!
تقریبا تمام وبلاگهایی که دنبال میکنم و میخونم و تا جایی که بتونم با گذاشتن نظر یا لایک نویسنده رو تشویق به نوشتن میکنم.
دنبال کردن وبلاگ یه چیز سلیقه ایه و برادران و خواهران اینجا اینیس تاگ رام نیست!در قید و بند فالوور نباشید!
هر نوع جعل، سرقت، تخریب و کپی مطالب سایر وبلاگ ها با ذکر منبع انجام می گیرد!گرچه دزدی نیست (که هست) و این کار من نویسنده رو بدبخت یا شمای کپی کننده رو معروف نمیکنه ولی بهتره کپی با ذکر منبع رو رعایت کنی گل جان!
با دنبال کردن حواشی و اخبار صد من یک غاز وقت خودتون رو تلف نکنید!اینجام از این خبرا نیست.
قسمت مهم وبلاگ برای من داستان هایی هستند که مینویسم.لطفا نظر بدید چون برام مهمه وگرنه میزاشتمشون گوشه کمد خاک بخوره.
تو فضای مجازی با قطع دنبال و مسدود کردن تعارف نداشته باشید.همونطور که من ندارم :)
پس از استعمال مواد مختل کننده مغز کامنت نزارید.
کسی از نوشتن تو اینجا پول پارو نمیکنه.نوشتن یک کار دلیه پس تهمت ناروا نزنید خواهشا!
نویسنده این وبلاگ خودشو کمتر از مسئولین نمیدونه و حق داره هر موقع اوضاع خراب شد بزنه زیر مرام نامه! و آن را اصلاح کنه!(یوهاهاها)
....
به نقل از وبلاگ آقای سر به راه
با یکمی کپی :دی
بیزارم ازین روزهایی که اسمش را زندگی گذاشته ام
این ها تمام حرف هایی هستند که نتوانستم راحت بگویم. حالم از خودم به هم می خورد. در 26 سالگی ام حس میکنم سر تپه ای ایستاده ام و آرزوهایم را بر قایق خیال سوار کرده و فرستاده ام جایی امن. پشت سرم شهر خرابه ای است که باید برگردم و سعی کنم زندگی را دوباره در آن بسازم. در حالی که نه به خدایی اعتقاد دارم و نه خودم توانایی زیادی دارم. اما تنها راه زندگی کردن زنده ماندن است. پس این کار را میکنیم...
هفت صبح با خوردن قرص های افسردگی شروع میکنم چون به هر حال به پول این کار نیاز دارم و باید سعی کنم کسی را لت و پار نکنم. مقادیر زیادی شوخ طبعی و روابط اجتماعی سازنده را توی جیب هایم می گذارم و هفت ساعت را کنار کسی سپری میکنم که تنها دغدغه اش سبزی خوردنی است که ای وای حال ندارم بگیرم و خسته ام. خودشیفتگی رئیسی را تحمل میکنم که در ازای این حقوق کم هر روز توی سرم میزند که از خدایت هم باشد با رشته ی غیرمرتبط استخدامت کردیم و بقیه مدیرها همین بیمه کامل را هم برایت رد نمیکنند. می روم توی دستشویی و چند دقیقه ای چشم هایم را فشار میدهم روی هم تا اشک هایم زودتر خالی بشود چون وقت زیادی برای گریه کردن ندارم. بعد هم اب سرد میزنم چون اصلا حوصله توضیح دادن برای کسی که علت اصلی ناراحتی هایم هست را ندارم.
حس بازنده بودن دارم. حس یک آدم ترسو... حس کسی که به خاطر تربیت مودبانه و محافظه کارانه ی پدر و مادرش نمی تواند حرفش را بدون گریه کردن یا داد زدن بیان کند. حس آدمی را دارم که زیر آب نشسته است و به شنای بقیه روی سطح آب نگاه میکند. چرا باید سکوت کنم؟ تا شغلم را حفظ کنم؟ تا کسی زیر آبم را نزند و برایم دردسری درست نکند؟ تا زیادی توی چشم نباشم چون بها دارد؟ ای بزدل ترسو. بعد از کار هم می روم کمی قدم بزنم و با دیدن آسمان بی ابر و آبی حالم ازین زندگی بیشتر بهم بخورد. کمی نشخوار فکری بکنم و با چت جی چی تی حرف بزنم تا مطمئن بشوم مشکل روانی ندارم و فقط بین چند نفر آدم بی ملاحضه و بیشعور گیر افتاده ام.
مدتی که مادرم نبود و با پدرم تنها بودم کمتر حس فشار روی ذهنم بود. میتوانستم راحت توی لاک خودم بروم با کسی صحبت نکنم و حتی به محض رسیدن به خانه مغزم را خاموش کنم و کسی صدایم نزند که ما برای ناهار یک ساعت هست منتظرت هستیم و غذا را با این حجم استرس نخورم. تو با این حجم کمال گرایی و خودپسندی ات من را مریض کردی مامان.
طاقت ماندن ندارم. و این ربطی به وطن دوستی و این حرف ها ندارد. تغییر یک چیزهایی از توان فردی خارج است و ما الان بین حالی هستیم که باید منتظر و صبور بمانیم تا ببینیم چه پیش می آید. از منتظر ماندن متنفرم. از اینکه سرنوشتم را به دست زمان بسپارم بیشتر متنفرم. باید دستش را می گرفتم و زودتر ازین ها می رفتم. همه چیز انگار با هم به هم ریخته. حتی از این زمستان بدون برف هم بی زارم. اینکه باید برای بعضی ها دائم توضیح بدهم که چرا پس انداز ندارم؟ چرا ماشین نمیخرم و چرا ازدواج نمیکنم عصبانیم می کند. اینکه به عصبانیت و خستگی جوابشان را می دهم و با نگاه های متعجب مرا به بی اعصاب بودن محکوم میکند حتی بیشتر از قبل عصبی ام میکند. می گویم نکند من در 1404 ایران زندگی نمیکنم؟ شاید من در ماتریکسی چیزی گیر کرده ام و دلار نزدیک 200 تومن یا طلا نزدیک 20 میلیون نیست؟ شاید من وسط یک گاوداری زندگی میکنم و توهم مرا به جنون کشانده و با گاوها صحبت میکنم؟
یک روزی شاید بچه دار شدم... شاید برایش هیچوقت از خاورمیانه چیزی نگفتم... اما داستان این زندگی را مینویسم تا اگر دلش بخواهد بخواند. دنیایش را با این خاطره ها خراب نمیکنم. میگذارم این غصه ها ته دلم بماند... هر از گاهی همش میزنم تا خودم یادم نرود. مثل الان که خودم را با دیدن اخبار و اعداد و ارقام و عکس و فیلم های آدم هایی که رفته اند آزار می دهم. ولی در آخر به خودم می گویم که باید یادت بماند... باید یادت بماند...
روز پنجم
Oh... My goodness... F**k this shit!
اولین کلماتی بودند که با دیدن ارور صفحهی بیان به دهنم آمد. اگر سرورهای بیان هم از دسترس خارج میشد دیگر هیچ... مقدار زیادی دلسرد شدم اما حجم بالای کار اجازه نداد که ادامه پیدا کند.
از اول صبح باران ریزی شروع شده. امیدوارم حالاها بند نیاید. دور از انتظار برای یک شهر کوهستانی و کمی هم بعید. ولی الان حاضرم تا کمر توی برف فرو بروم تا اینکه این سرمای خشک و سرد را ببینم.
یک هفته از شروع فیلترینگ شدید اینترنت میگذرد. از قرار معلوم همچنان شاید یکی دو هفته ادامه پیدا کند. حس میکنم از همه چیز جا مانده ام، از اپلای از زبان خواندنم، از برنامه ی مهاجرت... کاش میشد یک باره همه چیز درست بشود. شاید هم یک ریسک واقعی مالی باید بکنم ها؟ باید بالغتر و بزرگسالتر بشوم نه؟ سردرد دارم...
دیگر به خودم ایمان چندانی ندارم... به خدا هم که نداشتم... پس به چه چیزی ایمان داشته باشم؟ به معجزهی عشق؟ که تا الان از زندگی نبریده ام به خاطرش؟ فکر کنم اگر شبها زودتر بخوابم و صبح ها کمتر در رختخواب بمانم اوضاعم بهتر بشود. این ۴۰٪ امیدی که به زندگی دارم از سرش هم زیادی است، ولی شاید ۳۰٪ برای آسنترا باشد، ۱۰٪ برای گربهها و بقیه اش برای یکی دو نفر که دوستشان دارم. با این حال از خودم تعجب میکنم که سطع شوخطبعیام همچنان به قوت قبل باقی مانده. فکر کنم هنوز حالم خوب است... آره...
زمانی فکر میکردم اگر زندگیام یک داستان باشد و من نقش اولش، قطعا قهرمانی خواهم بود که دنیا را نجات خواهم داد. بعد فهمیدم من همینکه زندگی خودم را نجات بدهم شاهکار کرده ام، مال بقیه پیشکش. حالا حس میکنم زندگیام شبیه کارمین سریال The Bear باشد، یک زندگی پر از تنش، آشوب و کسی که سعی دارد از دل این آشوب نجات پیدا کند، بقیه را نجات بدهد درحالی که خودش در ایجاد این آشوبها نقشی ندارد.
روز چهارم
روزهای سختی بودند، برای مسافرت کوتاهی رفته بود خارج و من درونگرا را با کوهی از حرف های توی سینه تنها گذاشته بود. مسافرت کاری بود، میدانستم و این را هم میدانستم که یک بخشی اش برای آیندهی بهتر است. اما یک سری حرفها هست که فقط به افراد کمی میتوانی بزنی و برای من آن افراد کم، همان یک نفر بود. خلاصه بگویم... پیش تراپیستم رفتم. این حرفها را او به من گفت. و من آنجا فهمیدم که چقدر در دنیا میتوان تنها بود، بین هزاران نفر. وقتی کسانی که دایرهی امن ارتباطاتت هستند نباشند، دنیا انگار جای ترسناکی میشود. فهمیدم که چقدر این انسان به ظاهر قدرتمند با علم و منطقش تنها میشود اگر همزبان نداشته باشد.
حالا این روزها که بساط اینترنت جمع شده و نهایت ارتباط ما به تماسهایی کوتاه، محدود و سانسور شده است، بیشتر از همیشه حس تنهایی میکنم. حالا که تو دوری، انگار هیچکس حرف من را نمیفهمد.